تبليغاتX
دل نوشته ها

 

گفتم: دلم برايت تنگ شده...

گفتي: مگر بال نداري؟

گفتم :بال من پاره پاره است. شبها ديگر شمعي فروزان ندارم تا شبم را روز سازد و روزها ديگر لطافتت را حس نمي كنم.تابستان ديگر نسيم سرد و خنكي ميان هرم داغ گرما نوازشم نمي كند.

در زمستان بخار گرم دستهايت برايم هاله گرمي نمي سازند.

گفتي از دريچه آسمان هفتم دستم را به سويت دراز مي كنم و فروزانتر از شمع در انتظارت مي مانم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 14:18  توسط ياسمن  | 

شب يلدا بود .كسي خانه نبود  جز من و مادرم . كسي خانه نبود  ولي در گوش من صداي جشن و سرور مي آمد.مادر داشت غذا درست مي كرد   ولي بوي اسفند و گل ياس به مشام من مي رسيد. كسي خانه نبود   ولي انگار تمام مردم دنيا به خانه ما آمده بودند و داشتند شيريني تعارف مي كردند  و هندوانه فروشها  خوشحال و خندان هندوانه ها   را يكي پس از ديگري مي فروختند . تمام كوچه پر بود از گل و گلدان . پدر بزرگ هاي سالخورده  در كوچه مي گشتند  و جيبهايشان را پر از نخود  چي و كشمش كرده بودند  و هر كه را كه مي ديدند يك مشت نخودچي و كشمش توي دستش مي ريختند . بعضي ها   در وسط ميدان چوب بازي ميكردند و صداي به هم خوردن چوبهايشان به گوشم مي رسيد . گرچه آن شب كسي خانه نبود   ولي  من خوشحال بودم  كه امشب شب يلدا است . ناگهان صداي چوب بازي قطع شد و مهمان ها   رسيدند...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 8:35  توسط ياسمن  | 

 

هو هو!

صدای پایش بود.

از لابه لای پرچین با پیچ و تاب گذشت.

به طرف لاله زار وزید.

دست لطیفش را بر سر لاله ها کشید.

به سمت جنگل روانه شد.

دست پر توانش را بر سر درختان کشید و موهای آنها را شانه زد.

باز به سوی دریاچه دوید.

ماهیهای زیبا محو تماشای آن شدند.

آب را به رقص درآورد.

موقع رفتنش ماهیها برایش دست تکان دادند.

به لانه زاغ رسید.

سلام کرد و تولد جوجه هایش را به او تبریک گفت.

زاغ خانه می ساخت.

آن باد مهربان دستش را بر روی چمن ها کشید و علفها و کاههایی را که زاغ

می خواست برای او آورد.

به سوی خانه آفتاب رفت و پنجره هایش را آن قدر تکان داد تا باز شدند و با

مهربانی خود بهار را آورد.

از بهار ، جوانه و شکوفه و گل گرفت و سبدی پراز بوی بهار.

باد بوی بهار را که بوی طراوت می داد در هوا پخش کرد.

باران را همچون دانه های الماس از آسمان به سوي زمين ريخت و

بركت الهي بر زمين باريد.

اين سرآغاز بهار بود.         

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 14:21  توسط ياسمن  | 

كباب !!

 

اون شب دانيال بهونه كرده بود كه من كباب مي خوام .مدام نق نق مي كرد كه من كباب مي خوام ولي كباب كه نخورد هيچ بلكه با كتك و داد و فرياد به رختخواب رفت .تو خواب ديد كه وارد يك سياره شده كه گل هاي آن جوجه كباب ، چمن ها رشته هاي رشته پلو و خاكش هم برنج پخته بود.اونجا درخت هم داشت .تنه درختاش سيخ كباب  و برگهاي درخت كباب برگ بود. يك درخت بيد هم بود كه تنه اش سيخ كباب و شاخ و برگهاي بالايي آن كباب كوبيده بودند.ناگهان مردي را ديد كه بلوز شلواري كه از نان چرب زير كباب درست شده بود بر تن داشت و به طرف او مي آمد.وقتي به دانيال رسيد گفت: تو بايد با من بياي.دانيال گفت كجا بيام ؟ گفت: مي خوام ببرمت موزه! دانيال گفت براي چي ؟ مرد گفت: دوست عزيز مي خوام درباره ي تاريخ توضيح بدهم . مثل اين كه خيلي گرسنه اي. رفت و يك بشقاب آورد و كمي برنج درون آن ريخت ، كمي كباب برگ و كباب كوبيده .دانيال شروع به خوردن كرد. هنوز كباب دستش بود كه پدرش بيدارش كرد. همون موقع بودكه با خودش گفت اگر همچين سياره اي وجود داشت چي مي شد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 13:37  توسط ياسمن  |